X
تبلیغات
من و خدا




من و خدا

مــامـاטּ ؟! 


لحـافـ ـ مـטּ آبی بــوُد، چــرا سفـیـد شـده؟؟ !!


بـــالشم مثـل پنـبـــہ بــود، 


چـــرا مثـل سنـگـ ـ شـده ؟؟ !!!



! بــابـا ؟! 



مـگـہ داره بـــاروטּ میــاد.. !!!؟؟



چــرا هـمـہ جــا بـوُی خـاڪ ـ میـده ؟؟ 




مـטּ ڪہ دیـروُز حـمــوم بــودم..



چــرا منـو شستـטּ ؟؟ !



عشـقم .. ؟!!!




چــرا گـریـہ میڪنے؟؟ ! : (


اروُم بــاش../!


مگـہ وقتـے زنـده بــوُدم ارزشــمـو فہـمیـدیــد؟!//.!


++

دلَـــــم اینــ روزُ میخـــــوآد../!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت توسط parsa |

زندگی گاهی خلاصه می شود  

در جرعه ای اسپرسو

 و چند پکِ پیاپی به سیگار 

در کافه ای خلوت

 زندگی گاهی همین مرگِ لحظه هاست.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت توسط parsa |

گــفـت تــا ابــد تـنــهایــت نـمـیــگـذارم ...
.
.
.
.
ابـــدش چـه زود عـــفـو خـــورد ! 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت توسط parsa |

گونه هایت خیس است...


.باز با این رفیق نابابت. ...


.نامش چه بود؟؟؟


هان!!!باران.


باز با باران قدم زدی. .


 هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهائیت. . .



فقط دلتنگی هایت را خیس وخیس تر می کند. .


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت توسط parsa |

ته فنجان قهوه ام
کف دستم
یا پیشانی ام را ببین!
چیزی نمی بینی؟
مثلا خطی
حرفی
یا چیزی که بتوان “تو” را
به “من” نسبت داد ؟!
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت توسط parsa |

سنگین کام میگیری مرد ! ! !


در این سرمای خیابان . . .


به یاد کدام عشق , کدام دورویی , کدام خیانت , کدام بی وفایی ...


خاطرات را دود میکنی؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت توسط parsa |

بعد از مدت ها دیدمش!
دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن…
خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم…
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:
بی معرفت! دستای من تغییر نکرده…
دستات به دستای اون عادت کرده


نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت توسط parsa |

از من نرنــــــــــج…
نه مغــــــرورم نه بی احســـــاس…
فقط خســــته ام…
خسته از اعتــــــمادی بیــــجا!
برای هـــــــــمین قفــــــــــــلی محــــــــــــــکم بر دل زده ام!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت توسط parsa |

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت توسط parsa |

دستانم تشنه دستان تو، شانه هایت تکیه گاه خستگیهایم
به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانم
بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم
چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
عزیزم دوسـ ـت دارم
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت توسط parsa |


آخرين مطالب
» دلَـــــم اینــ روزُ میخـــــوآد..
»  مرگِ لحظه ها
» ابــد
» باران
» نسبت
» کام
» بعد از مدت ها
» غــــــرور
» باران
» عشق

 Design By : Pichak